مهدى محقق

75

مجموعه متون و مقالات در تاريخ و اخلاق پزشكى در اسلام و ايران ( فارسى )

ليثرغس ( lethargy ) 121 / 13 ، 162 / 4 « 139 » عارضهء فراموشى را گويند و سبب آن ورم بلغمى است كه در پيش دماغ پيدا مىشود و آدمى با قسمت مؤخر دماغ كه خزانهء حواس است حس نمىكند و از اين روى ، بر او فراموشى عارض مىگردد . ليفوريا 163 / 3 تبى است كه بيمار در باطن التهاب و در ظاهر سرما احساس مىكند . المّادة 94 / 5 رجوع شود به « الهيولى » . المّادة 123 / 16 رجوع شود به « الزّكام » . الماشرا 162 / 17 آماسى است به اوصاف فلغمونى ، ولى رنگ آن ناصع ( خالص ، ناب ) و براق است . الماليخوليا ( melancholia ) 121 / 16 ، 162 / 6 « 140 » وسواس سوداوى را گويند . المانيا ( mania ) 121 / 17 ، 126 / 7 « 141 » همان ديوانگى است .

--> - علما » و « ان لنا فضيلة » ؛ دوم ، بر طريق كميت ، چنان گوييم « ان له مقدارا طوله كذا و كذا » ؛ سوم ، بر آنچه كه مشتمل بر بدن است يا بر تمام آن ، مثل جامه و طيلسان و يا بر جزء آن ، مانند انگشتر در انگشت و كفش در پاى ؛ چهارم ، بر نسبت جزء به كل ، مانند آنكه گوييم « له يد » و « له رجل » ؛ پنجم ، نسبت شىء به ظرفى كه در آن است ، مانند گندم در پيمانه و شراب در خم كه يونانيان عادت دارند كه بگويند « الدن له شراب » و « الكيل له حنطة » . از ميان معانى فوق ، معنى سوم به مقوله « له » مخصوص است . تلخيص كتاب المقولات ، ص 121 . ( 139 ) . سرسام سرد بود كه او را ليثارغوس خوانند . هدايه ، ص 237 . قرانيطس سرسام گرم را گويند و ليثرغس سرسام سرد را گويند . ذخيره ، ج 2 ، ص 38 . ( 140 ) . بدان‌كه تفسير ماليخوليا ترسى بود بىمعنى ، و اين بيمارى بىتب بود و سخنان بىمعنى گويند و گاه بگريند و گاه بخندند و چون چيزى بپرسيشان به جواب اندر مانند ، يا جوابى دهند دروغ و همهء سخن دروغ گويند ، و اين بيمارى سه‌گونه بود . هدايه ، ص 242 . از نشانه‌هاى شروع ماليخوليا دوست داشتن تنهايى و خلوت‌گزينى از مردم است . حاوى ، ج 1 ، ص 75 . اسحاق بن عمران در آغاز مقاله‌اى كه دربارهء اين بيمارى نوشته مىگويد كه من در آثار اوايل كتابى مرضى و سخنى شافى دربارهء ماليخوليا نديدم ، فقط مردى از متقدمان به نام روفس افسيسى كتابى در دو مقاله نوشته و فقط يك نوع از اين بيمارى را ياد كرده و انواع ديگر آن را مورد غفلت قرار داده است . مقالة فى الماليخوليا ، ص 86 . ( 141 ) . اين بيمارى مردم را ترسنده گرداند و بدگمان ، و به آخر ديوانه گرداند ؛ و لكن با تب بود . هدايه ، ص 241 . -